الایاایهاالساقی ادرکاساوناولها که عشق آسان نموداول ولی افتادمشکلها
قبل ازاینکه کارجدیدموببینید یه صحبتی داشتم باهاتون.درواقع یه سئوال...
آیا تا بحال این سئوال روازخودتون کردید که« عمقی فکرکردن»یعنی چی؟
حتما الان میگی بروتوام گرفتی مارو!ولی نه!آیا واقعاواقعا درموردیه خبرجدیدکه بهتون میرسه یا یه مسئله
مهم توزندگیتون عمیق فکرکردید؟یعنی همه فکرو انرژیتون رو روی اون مسئله یاخبریاهرچیزدیگه متمرکز
کنید؟ حالا من نمیخوام این بحث روکه خیلی ام پیچیده اس بازش کنم ووقتتونو بگیرم.
ولی میخوام اینو بدونیدکه خیلی ازمشکلات ماتوزندگی وخیلی ازگرفتاریهاو خیلی ازفکرای آزاردهنده و
خیلی از شکستهامون توزندگی همه وهمه ناشی ازهمین «تفکرسطحی» وبرخورداحساسی وموقعیتی
با قضیه هاست.
خوب حالا من نمیخوام نصیحتتون کنم چون خودمم جوونمو میدونم که ما ازنصیحت شدن متنفریم!...![]()
فقط برای امتحانم که شده بیاید از امروز درمورد اخبارمسائل مشکلات وتصمیمای مهم عمیق تربشیم
تا تصمیم «بهتر»وبگیریم.تصمیم بهترهم یعنی نتیجه بهتر.
راهنمایی:برای تصمیم بهتراول بایدتوقضیه کنجکاو بشیم ...
یا حق! ![]()
روبروم شب وسياهي
بي کسي پشت سرم
نميتونم که بمونم
بايدازتوبگذرم
دارم ازنفس مي افتم
توهجوم سايه ها
کاشکي بشکنه دوباره
بغض اين گلايه ها
اون که ميشکنه توچشماي تو
تصويرمنه...
گم شدن تواين شب برهنه
تقديرمنه...

حواازخوردن سیب امتناع کردزیراخداوندقبلابه او تذکرداده بود.
ماراصرارکرد:این سیب رابخور.چون برای شوهرت زیباترازقبل میشوی.
حواپاسخ داد:به آن احتیاجی ندارم چون اوغیرازمن کسی راندارد.
مارخندید:البته که دارد!
ازآنجاکه حواحرف ماررا باور نداشت ماراورابه سرچاهی درنوک تپه ای بردوگفت:داخل چاه
را نگاه کن،آدم اوراآنجامخفی کرده است.
حوابه داخل چاه نگاه کردوتصویرزنی زیبارامنعکس درآب دید.وبعدسیب راازمارگرفت وخورد...

مکتوب- پائولوکوئلو
باغ من
آسمانش راگرفته تنگ درآغوش
ابرباآن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روزوشب تنهاست باسکوت پاک غمناکش
سازاوباران سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ورجزاینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زرتارپودش باد
گوبرویدیانروید،هرچه درهرجاکه خواهدیانمی خواهد
باغبان ورهگذاری نیست
باغ نومیدان،چشم درراه بهاری نیست
گرزچشمش پرتوگرمی نمی تابد
وربه رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که میگویدکه زیبا نیست؟

داستان ازمیوه های سربه گردون سای اینک خفته درتابوت پست خاک میگوید...
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان براسبِ یال افشانِ زردش می چمددرآن
پادشاه فصل ها پاییز .
پاسخ
- توچرامی جنگی؟
پسرم می پرسد:
***
من تفنگم درمشت
کوله بارم برپشت
بندپوتینم رامحکم میبندم
مادرم
آب وآیینه وقرآن دردست
روشنی در دل من می بارد
***
پسرم باردگرمی پرسد:
- توچرامی جنگی؟
باتمام دل خودمیگویم:
- تاچراغ ازتونگیرددشمن

یادبادآن روزگاران یادباد...
روزوصل دوستداران یادباد...
می کشد مرا تا ناکجا آباد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی مادروارداتاق شددخترکوچک خودرادید که مشغول نقاشی کشیدن است.
جلورفت وآهسته پرسید:«دخترم چی میکشی؟»
کودک جواب داد:«عکس خدارومیکشم مامان جون»
مادردوباره به آرامی گفت:«دخترم آخه کسی تاحالا خداروندیده!»
دخترک جواب داد:«وقتی من کشیدمش همه می فهمن خدا چه شکلیه!»
آری!
آغازدوست داشتن است،
گرچه پایان راه ناپیداست
من دگر به پایان نمی اندیشم
که همین دوست داشتن زیباست ...
«فروغ»